علی نامجو

علی نامجو

علی نامجو

علی نامجو

می گفت : ازدواج که کردیم یک موتور داشتیم و باهاش همه آخرهفته ها میرفتیم بیرون شهر ، کوه ، پارک و ...

می گفت : ازدواج که کردیم یک موتور داشتیم و باهاش همه آخرهفته ها میرفتیم بیرون شهر ، کوه ، پارک و ...

ناهار ظهر جمعه رو کتلت درست می کردیم 

می رفتیم پارک سر کوچه


بعد افتادیم به صرافت ماشین خریدن. 

افتادیم به کار و کار و اضافه کار 

 یه ماشین خریدیم. مدل پایین بود! سفر راه دور نمی شد بریم. اونقدر کار کردیم که ماشین رو عوض کردیم و خونه و بعد  وسایل خونه و دوباره ماشین رو و باز ...


به خودمون که اومدیم دیدیم دو تا ماشین تو پارکینگ داره خاک میخوره


پرسید: امروز چندشنبه س؟

یادم میاد جمعه س. 

میگه: میخوام زنگ بزنم غذا بیارن؟ 

چی می خوری؟

پرده رو میزنم کنار 

 عطر جمعه میاد و کتلت از پارک سر کوچه.چند ساله اونجا جا گذاشتیمش؟!


دست بکار میشم.

میگه: چه بوی آشنایی راه انداختی!

 یه حال خوبی داره!

میگم: پاشو ؛ پاشو یه عاااالمه جمعه رو باید جبران کنیم .